تبليغاتX
یک دانشجوی پزشکی حق جو

یک دانشجوی پزشکی حق جو

یادداشت های روزانه

بین الحرمین زمان

فاطمیه «عاشورای باطن» است. ما از کربلا چیزی نمی دانیم، اما از مدینه، چیزی نمی توانیم بدانیم. نباید بدانیم. درست نیست. ما نباید بدانیم در کوچه چه گذشت. ما نباید بدانیم میان در و دیوار چه گذشت. ما از صحرای نینوا هیچ نمی دانیم، اما از کوچه بنیبین الحرمین زمان هاشم، هیچ چیز نباید بدانیم. سطح درد فراتر از سینه ماست. همان چشمی که برای «حسین» راحت گریه می کند، برای «فاطمه» سخت گریه می کند. اگر حسین، شهید است، فاطمه تبلور شهادت است. گریه برای شهید را ما می فهمیم؛ آنچه چشم بدان خو نگرفته، گریه برای شهادت است. سطح اشک فراتر از دیدگان ماست. سطح داد فراتر از حلقوم ماست. فقط یک صورت می توانست آن سیلی را تحمل کند؛ «صورت زهرا». فاطمه پهلوی خدا بود که درد پهلو را تحمل کرد. ما را چه به فاطمیه؟! کدام عالم جلیل القدر می تواند ادعا کند ۲ خط فاطمیه بلد است؟! کدام روضه خوان، روضه زهرا خوانده است؟! آنچه در «زمین» مخفی است، «قبر فاطمه» نیست؛ آنچه در «آسمان» مخفی است، «قدر فاطمه» است. «فاطمیه» شب قدر مخلوق نیست؛ شب قدر خالق است… «و خداوند، فاطمه را پیش از آنکه بیافریند، آفرید». فاطمیه را نیز. هنوز روزگار نبود که فاطمیه، مادری می کرد برای زمان. در فاطمیه، هیچ خاری بر پای هیچ ۳ ساله ای فرو نرفت. خار در گلوی شیعه است. استخوان نیز. «حضرت منتقم» فقط انتقام خون سیدالشهدا را نمی گیرد. فاطمه «مادر شهادت» است. خون دلش، انتقام می خواهد. محسنش نیز. فاطمیه، مادر کربلاست. در کربلا، علی اصغر به ۶ ماهگی رسید، اما در فاطمیه، طفلی پیش از ولادت، جرعه نوش شهادت شد، مادری پیش پای ولایت. بر سر بی بی روزگار، اما هنوز چادر است. ما از کربلا چه می دانیم که بخواهیم فاطمیه را بفهمیم؟! مرز فدک کجاست؟! چند روز شهادت خانم فاطمه زهرا طول کشید؟! راز این شهادت طولانی، مستمر و مستتر چه بود؟! برای «علی» چگونه باید سربازی کرد؟! حتی اگر نامت «فاطمه» باشد

از دهه اول فاطمیه تا دهه دوم فاطمیه «بین الحرمین زمان» است. نباید معلوم باشد روز شهادت زهرا. قبرش. قدرش. فاطمه «بقیع اسامی» است. رسم این اسم را «بقیه الله» باید بگوید. رمز ظهور، «یا زهرا» است. روضه مادر، اینک خصوصی خوانده نمی شود. عمومی شده. همگانی شده. کربلایی شده. عاشورایی شده. اینکه دسته دسته، سینه زن دارد فاطمیه. فاطمه هرگز این همه بسیجی نداشت. زمین دنبال قبر زهراست، زمان در پی قدر فاطمه. ما در «کربلای ۵» برای خمینی امتحان خود را پس دادیم. «کربلای رنج» برای خامنه ای. هر کجا بسیجی باشد، آنجا شلمچه است. پهلوی شهدای ما شکست، تا «پهلوی فاطمیه» نشکند. فرزند به مادر می رود، بسیجی به «عباس». شهید به «حسین» می رود، شهادت به «زهرا». ما «بسیجیان ظهور» رمز انتقام را بلدیم: «یا زهرا»

آجرک الله بقیه الله. این «روزهای بی مادری»، شما را می خواهد «آقا جان».

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

نمرات قبولی آزمون دستیاری (رزیدنتی)

بعد از امتحان دستیاری و مشخص شدن نتیجه آزمون معمولا کسانی که امتحان داده اند و نمره شان مشخص شده اند در تب و تاب این هستند که با این نمره در چه رشته هایی قبول خواهند شد. من هم به دلیل امتحان دادن همسرم امروز در سایت ای مختلف گشت می زدم که در نهایت یک جدول جالب پیدا کردم که با این که قدیمی بود ولی پاسخگوی بسیاری از سوالاتم بود. کسانی که امسال امتحان داده اند می دانند که امسال امتحان سوالاتش نسبت به سال های گذشته سخت تر بوده است. و باید نمرات امسال را در مقایسه با این جدول پایین تر(حدود ۲۰ نمره) در نظر گرفت. جدول را در ادامه مطلب مشاهده کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

آوینی , همیشه در کنار شهدا

رسم دارد حتی اسم شهید. مرام دارد حتی نام شهید. اصلا خود کلمه طیبه «شهید» فی حد ذاته، آنقدر پیام دارد که گویی «رسانه» به معنای حرفه ای آن است. تو وقتی می گویی «شهید مشهید مرتضی آوینیصطفی احمدی روشن»، در این عنوان ۴ کلمه ای، هزاران حرف مستتر است. پیام می دهد، تبلیغ می کند، نقش رسانه بازی می کند، برد دارد، اثر می گذارد، کار فرهنگی می کند، مفهوم سازی می کند و چه و چه. سال ها بعد، فرض کنید شیرین عقلی پیدا شود و بگوید: «احمدی روشن، در روزگار نوجوانی، مخالف دست یابی ایران به انرژی صلح آمیز هسته ای بود!!» فرض است دیگر! گاهی اینقدر شیرین عقل هستند مخالفین انقلاب اسلامی که این فرض، خیلی دور از ذهن به نظر نرسد؛ بردارند و یکی دو اختلاف احتمالی احمدی روشن با دیگر زعمای مسئله هسته ای را علم کنند و ادعا کنند که «مصطفای شهید» انرژی هسته ای را حق مسلم جمهوری اسلامی نمی دانست!! همین امروز بگویم که آن روز، زیاد از این جمله ناراست و بی اندام، ناراحت نمی شوم، چرا که تو وقتی...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

آخرین روز اینترنی

مرکز طبی اطفالامروز آخرین روز دوران اینترنی من است. در دل مرکز طبی اطفال که روزگاری بزرگانی چون دکتر قریب در آن خدمت می کردند کشیک می دهم.  به این فکر می کنم که:

چقدر زود گذشت این دوران هشت ساله. ..

چه آسانی ها و سختی هایی داشت این دوران...

چه کوه تجاربی نصیبمان شد...

چه فرصت های خدمت که از دست  دادیم و چه بی خوابی هایی که بدست آوردیم..

چه علمی ناخواسته وارد ضمیرمان شد....

چه ثواب هایی که ناخواسته به پایمان نوشتند و چه اشتباه هایی داشتیم که دستمان را گرفتند...

چه سختی هایی که در نگاه خوشحال بیماران ناپدید می شد...

چه ناراحتی هایی که از ناراحتی بیماران بدست می آید...

چه زیاد بودند بیمارانی که جلوی چشممان جان می دادند و گاهی اشک از گوشه نگاهمان می لغزید

چه سخت بود احیای بیماران جوانی که خانواده شان پشت در زیارت عاشورا می خواندند...

گفتم زیارت عاشورا یاد امام غریبمان افتادم. یاد امامی که با این که زخمی بود جراحی جراحاتش را تسکین نداد ...

خیلی دوست دارم ادامه دهم ولی در این ساعت باید به اورژانس بروم و کشیکم را تحویل بگیرم. ان شالله در روز های آینده بیشتر مطلب می گذارم.  چون یکسال تمام می خواهم برا امتحان دستیاری درس بخوانم. برا قبولی ام دعا کنید. تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

از شان استون تا اصغر فرهادی

بعضی ها را خدا به نورش چگونه هدایت می کند و بعضی دوری از رحمت حق را چه تاسف بار برمی گزینند!

آخی چقدر این آمریکاییها و اسرائیلیها دلشون به حال هنر و فرهنگ ما سوخته … گفتن حالا که این طفلیا خوب کار کردن بذار یه جایزه ای هم بهشون بدیم
اما نمیدونم چرا اون موقعی که دکتر اردشیر قوام زاده رئیس پژوهشکده خون سرطان و سلول‌های بنیادی خون ساز دانشگاه علوم پزشکی تهران برنده جایزه «برترین محقق جهان در زمینه سرطان و بیماری های خونی» شد آمریکایی ها گفتند ایران تحریم است نه ویزا دادند و نه اجازه دادند جایزه به او داده شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

بزرگتر ما شهادت است!

 آن روز که فرزند شهید قشقایی، از شهدای هسته ای، داشت برای «آقا» متن قشنگش را می خواند، چشمانش بود و غرور، سینه اش بود و سپر! محکم ایستاده بود؛ چفیه بر دوش! بغض در سینه اش نسبت به دشمن، بیشتر از بغض در گلویش بود، به خاطر دوست! جمهوری اسلامی که خودش معجزه است، اما بنازم اعجاز خون شهید را. سال پیش، همین موقع، چه کسی «آرمیتا» را می شناخت، چه کسی «علیرضا» را؟! خدایا! اضافه کن بر درجات شهید بهشتی که چه بهشتی سخن می گفت از همین زمین و چه خوب فهمیده بود قصه شهادت را… «شهدا افتخار ما هستند؛ ما افتخار را از دست نمی دهیم، به دست می آوریم». بین عشاق خون حسین، اولین و آخرین قاعده این است: «می خواهی به دست بیایی، باید شهید شوی». زرنگ بودند شهدای هسته ای. با رفتن شان، هم به خودشان جان دادند، هم به ما، هم به خانواده شان… به همه! راهپیمایی ۲۲ بهمن را نگاه می کنم، جوشش خون شهدای هسته ای را می بینم. انتخابات ۱۲ اسفند را نگاه می کنم، جوشش خون شهدای هسته ای را می بینم. جوشش خون شهید، برکت خون شهید، خون شهید، شهید… من اصلا کاری به گزینه های روی میز آقای اوباما ندارم! انقلاب اسلامی، روی میز کارش، برگ برنده ای دارد به نام «خون شهید». گمانم خیلی سخت نباشد مبارزه با جمهوری اسلامی، الا به یک شرط! سران نظام سلطه، مفهوم همین چند خط را که نوشتم، بفهمند!! اینکه حالا دشمن است، ما هم راستش دقیق و عمیق نمی دانیم خصلت خون شهید را، که چگونه بیمه می کند، هر انتخاباتی را و هر امتحاناتی را. با عرض معذرت از همه نامزدهای انتخابات، اعم از نفر اول و آخر و پیروز و مغلوب، می خواهم بگویم در انتخابات یوم الله ۱۲ اسفند به شکل محسوسی، خون شهدا به پیروزی رسید. ظاهر رای مردم، رای دادن به ترکیب لیست الف و ب بود، اما باطن این رای را که نگاه می کنی، فقط و فقط لیست شهدا را می بینی. انگار خصلت بیمه کنندگی داشته باشد، خون شهید! چند قطره خون می دهد، اما میلیون ها برگه رای را بیمه می کند. اصلا خون امام حسین، گیرم با احتساب سر بریده، مگر چند قطره بود؟! هنوز خدا دارد حکمرانی می کند با خون حسین که خون خودش است! اختیار خون هر شهیدی دست خداست، چه رسد به خون «آقای شهیدان».

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

ترسم که بیایی من آنروز نباشم

امام زمان«عنکبوت صبر» تارش پاره شده آقا. از «ثور غیبت» بیرون بیا. رحمی کن به ما. گناه داریم. ما طفل معصوم بشریتیم و بی‌تو که آقای مایی، چون می‌مانیم به کودکان یتیم. آینه تویی و ما بی‌تو، دل‌مان برای خودمان تنگ می‌شود و آدینه تویی و جمعه‌های ما خسته‌اند از جمله‌های تکراری غیبت. کوچ کرده‌ای از کوچه ظهور و بی‌تو چه سخت می‌گذرد روزگار ماه. دیرکنی، می‌ترسم عادت کند پرستو به هجرت و عشق به پاییز و آدمی به غیبت. دیر کنی، شب‌پرستی تبدیل به مد روز می‌شود و فردا خلاصه در امروز می‌شود. دیرکنی، یاس بوی یأس می‌گیرد و لاله پرپر می‌شود و شقایق دلش می‌گیرد. زودتر بیا آقا. پژمرده شد بال پروانه و شکست دل شمع، از بس نیامدی. سینه ستاره‌ها آتش گرفته است و آه ماه بالا گرفته. زودتر بیا آقا. ای سید و مولای ما، زودتر بیا. این همه ریسه را به عشق تو کشیده‌ایم و کودک گردوفروش فکر می‌کند اگر تو بیایی، روزگارش بهتر می‌شود. زودتر بیا آقا. ما طفل معصوم بشریتیم. گناه داریم. دست‌مان به جایی بند نیست. صدای‌مان به جایی نمی‌رسد. زودتر بیا آقا. تو هرچه بگذرد، جوان می‌مانی. ما داریم پیر می‌شویم و زود به زود دیر می‌شویم. زودتر بیا آقا. عجله کن. اینجا آخرالزمان است اما خبری از امام زمان نیست. ابوسفیان هست و معاویه هست و عمروعاص هست و معاریو و بی‌بی‌سی همه هستند و علی نیست. شب هست و خورشید نیست. تاریکی هست و نور نیست و ماه باید به تنهایی جور غیبت را بکشد. زودتر بیا آقا. طلوع کن خورشید، لااقل به خاطر دل ماه که آه دارد و حتی چاه ندارد. علی است اما عمار ندارد. فرمانده است و یار ندارد و من مانده‌ام وقتی دل ماه می‌گیرد با چه کسی درد دل می‌کند. دیدم بغض او را در نماز آدینه و دلم شکست و بی‌تو، چرا برای دشمن رجز بخوانم. راستش را که بخواهی ما تنهاییم و اگر دست خدا بر سر ما نبود و خامنه‌ای رهبر ما نبود، دل‌تنگی غروب آدینه می‌کشت ما را. زودتر بیا آقا. قول می‌دهیم تکذیبت نکنیم. ما عالم نیستیم. دفتر و دستک نداریم. شاگرد نداریم. ادعای فضل نداریم. ما عامی هستیم و درد داریم و در راه ولایت، فقط یک جان ناقابل. جان ما آنقدر ارزشی ندارد که وقتی تو بیایی احساس خطر کنیم. وقتی تو بیایی ما دنبال سهم نیستیم. آن روز اصلا وقت سهم‌خواهی نیست. سهم‌خواهان اما دنبال سهم‌شان حتی از تو می‌گردند و اگر سهم‌شان ندهی که می‌دانم نمی‌دهی، تکذیبت می‌کنند و تو را دیکتاتور می‌خوانند و آمدنت را خرافه می‌نامند. اینجا جماعتی منتظر آمدن تو نیستند. صف کشیده‌اند تا با تو عکس بگیرند و بسط نشسته‌اند تو با کدام پرواز می‌آیی تا با تو در یک قاب قرار بگیرند. زود‌تر بیا آقا که ناکثین با ذوالفقار در یک قاب نمی‌گنجند و ناکسینی که در شب دل ماه را خون کردند، غلط کردند اگر در سحر، منتظر خورشید باشند. اینها منتظرند اما انتظار بازگشت آمریکا را می‌کشند و هر شب با BBC و VOA همبستر می‌شوند و آن وقتی که ستاره‌ها دارند دعای عهد می‌خوانند، اینها در گوش چپ طفل نامشروع تقلب، ورد سقیفه می‌خوانند. اینها استاد تکذیب‌اند و با تکذیب ماه، دارند تمرین می‌کنند که چگونه خورشید را تکذیب کنند. زودتر بیا آقا. خدا ما را دوست داشت که تو را از چشم دشمن دور کرد والا اینها تو را هم کشته بودند اما زودتر بیا آقا. مهم‌ترین نشانه ظهور تو، دل بی‌تاب ماست و اینکه دیگر قرار از دست داده‌‌ایم.
***
به دلم افتاده آقا می‌آید. دیگر خبری در راه نیست؛ مردی در راه است؛ از کوچه پس کوچه‌های روزگار. «۹ دی» ظهور آن مرد را جلو انداخت و خورشید دید که حتی در غروب و در غیبت هوادار دارد. ما که به عشق ماه حماسه می‌آفرینیم برای خورشید چه خواهیم کرد. آری، ما ستاره‌ها به امید زنده‌ایم. امید ما دارد جوانه می‌زند. سَحَر را نمی‌توان سِحر کرد. از جادو، کاری ساخته نیست. خورشید ما جای دوری نرفته. همین جاست. کمی طوفان بیاید، ابرها به کناری خواهند رفت. ما در «۹ دی» نسیم بودیم و نوازش دادیم تن گلبرگ را. باد بودیم و بر انداختیم شب‌پرستی را. فتنه دیگر، طوفان خواهیم کرد و با دست خدا، ابرها را جا به جا می‌کنیم و همراه با مقتدای‌مان حضرت ماه به خورشید، سلام می‌کنیم. السلام ای امام خوبی‌ها. بیا که دل‌مان برای تو تنگ شده. بیا که ما هم هوس امام کرده‌ایم. در این مدت که تو نبودی، ای حضرت آفتاب! ما ممنون ماهیم. چه خوب به نیابت از تو، هوای نور را داشت و پاسداری کرد از آیین روشنایی. در این مدت که تو نبودی، ای حضرت مهدی! ما گاه گاهی که دل‌مان  برای تو تنگ می‌شد، نگاه می‌کردیم به نائب‌ات. امام معصوم نبود اما چه خوب بر آمد از پس ناکثین. علی نبود اما دشمنانش بدتر از معاویه بودند. علی نبود اما چه بسیار طلحه و زبیر داشت که نه طلحه الخیر بودند و نه سیف‌الاسلام. فقط با خمینی عکس داشتند اما ما همه وقت‌مان صرف این شد که ملت برتر از قوم حجاز باشیم و وقت نکردیم عکس یادگاری بگیریم. ما عامی هستیم و پیامبر امی بود و تو ای امام آخرالزمان، خواهی آمد به زودی. به زودی زود و لبخند را آشتی خواهی داد با لب پا برهنه‌ها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

جنگ انقلاب اسلامی با جمهوری اسلامی!

جنگ انقلاب اسلامی با جمهوری اسلامی!

طلوع کرد زودتر از خورشید. بیدار شد زودتر از شب و هنوز سر نداده بود مرغ سحر تسبیح و گنجشک آواز که به نماز نشست. ایستاده یارایش نیست نماز خواندن که جانباز ویلچری است. حالا دانقلاب اسلامییگر ویلچر عضوی از بدنش شده است. نماز را خواند و بعد زیارت عاشورا. دیگر خوابش نمی برد. با هر والذاریاتی بود و لابد با کمک جانباز کربلا سوار ماشین شد و به بهشت زهرا رفت. هوا گرگ و میش بود و او با شهدا قوم و خویش. ساعتی دیگر باید رای می داد. بهتر آن دیده بود مثل همیشه قبل از رای به نامزدهای جمهوری اسلامی، فاتحه ای بخواند برای دوستان شهیدش و “آری” بگوید به خون شهدای انقلاب اسلامی. جلوی در بهشت زهرا سرباز ممانعت کرد از رفتنش. گفت: زودتر از ۷ راه نمی دهیم کسی را داخل. دستور است. مرد جانباز جواب داد: به تو دستور می دهم در را باز کنی. سرباز گفت: شما کی باشی که دستور می دهی؟ گفت: من نماینده خمینی هستم در امور خون دل خوردن. نماینده خامنه ای هستم در امور زجر کشیدن. من نماینده آه علی هستم در سینه چاه. من داغ زخم آدم اندر سینه دارم. من آدم مهمی هستم. درست است که نخاعم قطع شده اما هنوز سیمم وصل است به بیسیمچی بالای خاکریز. درست است که نمی توانم راه بروم اما روزگاری در خط مقدم کارم دویدن بود. ملائکه دستشان بسته بود، مرا نصف و نیمه بردند بهشت. نخاعم و ریه ام و یک پایم و بخشی از قدرت شنوایی ام و ۴۶ درصد قدرت بینایی ام و همه جوانی ام و آرزویم که دیدن کربلا بود الان بهشت است خودم اینجا هستم. گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. دل من پیش حسین است در بهشت، خودم اینجا هستم. من زندگی ام رو به اوج بود که موج مرا گرفت. نگاه نکن اینطوری مرا. کسی بودم برای خودم روزگاری. من هم روزگاری قادر بودم روی پای خود بایستم. تقصیر خودم بود. داوطلبانه رفتم روی مین و افتادم زمین. نصف بدنم شهید شد. من الان آویزان مانده ام؛ یک پایم بهشت است و یک پایم اینجا. من گاهی برای بخشهای مختلف بدن خود که کوتاه شده دستشان از دامن دنیا خیرات می دهم. گاهی شبها خواب خودم را می بینم؛ نیمی از بدن من هنوز جوان مانده. پای بهشتی ام هنوز ۱۸ سال بیشتر ندارد. یک پای من برناست، یک پای من پیر. گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. الان یک گوش من در بهشت دارد صدای حسین را می شنود. این یکی گوشم پر شده ...(بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

اينجا چه مي كني شيخ ؟!

اينجا چه مي كني شيخ ؟!

شيخ! تو اينجا چه مي كني؟!تيغ تو همچنان تيز و درخشان است. و چه تيغي! چه بسيار رنج و اندوه كه با همين تيغ از چهره مبارك پيامبر خدا(ص) زدودي. اكنون همان تيغ را بتعجب ما از شیخ بی بصیرتر من كشيده اي، كنار وليد و مروان؟! پير مرد! يادت هست قريب 7-26 سال پيش، آن روز را كه از شوق مرا در آغوش كشيدي و فرستاده خدا(ص) كه اين صحنه را مي ديد، از تو پرسيد «آيا علي را دوست داري؟» و تو در پاسخ گفتي چگونه دوست ندارم كسي را كه برادر و پسر دايي من است». يادت هست رسول خدا(ص) چه گفت؟ «اما تو با او خواهي جنگيد در حالي كه ستمكاري».
اميرمؤمنان اين كلمات تكان دهنده را در بحبوحه جنگ جمل و هنگامي گفت كه سوار بر اسب، بي سلاح و زره، تا كنار زبير رفت حال آن كه زبير غرق در اسلحه و زره و كلاهخود بود. زبير گفت چگونه بازگردم در حالي كه دو لشكر مقابل هم قرار گرفته اند و اين به خدا سوگند عاري است كه قابل شستن نيست.امام در همين ميدان بود كه طلحه و زبير را خطاب قرار داد و فرمود «فارجعا ايّها الشيخان عن رأيكما... پيرمردها! برگرديد از تصميم خود كه اگر اكنون برگرديد بزرگترين مسئله شما فقط عار و ننگ است، پيش از آن كه عار و نار دوزخ يكجا جمع شود»... زبير جا خورد از يادآوري ماجراي 7-26سال پيش و هشدار پيامبر(ص). گفت «انالله و انااليه راجعون. چيزي را به خاطر من آوردي كه روزگار از خاطرم برده بود». گفت و پشيمان بازگشت. اما پسرش عبدالله كه اين صحنه را ديد، گفت «من خيال مي كنم تو از شمشير آنها ترسيده اي»! همين كافي بود تا زبير سرگردان شود و بگويد «واي بر تو! مرا به جنگ با علي تحريك مي كني؟ من سوگند خورده ام كه با او جنگ نكنم». «كفاره قسم بده و بايست تا نگويند ترسيده اي»! زبير با شنيدن اين سخن از پسر، غلام خود را به كفاره آزاد كرد و به سپاه امام تاخت، سپاهي كه به فرمان امام، راه بر او گشوده بود تا بتازد و از آن سو خارج شود و كناره گيرد.
زبير پشيمان شده بود، اما آيا ندامت او توانست فتنه اي را كه از سرچشمه شام تحريك شده و توسط ياران پيمان شكن امام به راه افتاده بود، به سر آورد؟آيا آن ساعت كه طلحه از سپاه جمل كناره گرفت و به تير هم پيمان غدّار خود مروان بن حكم، بر زمين افتاد و گفت «كسي را از قريش نديدم كه خونش از من تباه تر باشد»، آب رفته به جوي بازگشت؟ خداوند وجود نازنين استاد فرزانه حضرت آيت الله جوادي آملي را حفظ كند، همين چند روز پيش حديث شريف اميرمؤمنان(ع) را از زبان ايشان خوانديم كه «ربّ عالم قد قتله جهله و علمه معه لاينفعه. چه بسا عالمي كه جهلش او را از پاي درآورد و علم او با او بود و به كارش نيامد» اين همان مضمون دعايي است كه مي فرمايد اللهم اني اعوذبك ... من علم لاينفع.
زبير كه شمشيرش بارها غبار غم از سيماي پيامبر زدوده بود، چرا سر ناسازگاري با علي گذاشت؟ شيخ! سيف الاسلام! طلحه الخير! شما چرا؟ فراموش كرديد آن روز كه جزيه نصراني هاي نجران به عنوان غنيمت! توسط سربازان مسلمان دست به دست شد و علي همه آنها را پس گرفت؟ به خاطر نداريد پيامبر در برابر گله سپاهيان فرمود «از علي شكايت نكنيد كه او در اجراي فرمان خدا خشن و سخت گير است و در امر دين مداهنه و سازش نمي كند»؟ فراموش كرديد آن روز را كه دونفري نزد خليفه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط دکتر عمفی  | 

سالروز حماسه 22 خرداد گرامی باد

سالروز حماسه 22 خرداد گرامی باد

"ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا"

شهید امیر ذوالعلیشهید حسین غلام کبیریسالروز حماسه تاریخی ۲۲ خرداد که مردم ایران رکورد مردم سالاری را در دنیا شکستند را گرامی می داریم. یاد و خاطره شهدایی که در هنگام نگهبانی از آرای مردم در مقابل عده ای فریب خورده و خودباخته به شهادت رسیده اند گرامی می داریم. به مناسبت سالروز شهادت این عزیزان سخن فرزند شهید قدیانی را ذکر می کنم:

ما هنوز انتقام خون شهید حسین غلام کبیری و امیر ذوالعلی را از شما نگرفته ایم. ما مثل سربازان علی در جنگ بدریم. از تهمت خشونت طلبی نمی ترسیم. اصلا حرفهای شما برای ما مهم نیست. مهم شمشیر ماست که از هر دو طرف می برد. شما حلقوم بچه های ما را بریدید ما اما فریاد شما را نشانه گرفته ایم. لشکر عمر سعد گلوی حسین را برید اما حسین فریاد یزید را برید. لشکر عمر سعد چشم عباس را هدف گرفت اما علمدار زیرکی کرد و نگاه حرامیان را نشانه گرفت. این روزها هیچ احمقی متوسل به عمر سعد نمی شود. ما هیئتی که متوسل به حرمله باشد نداریم. ما بچه هیئتی هستیم. متوسل به یل ام البنین. تیغ ما آماده است. ما تیغ مان را حرام هر کسی نمی کنیم. هدف گلوله ما آمریکا و اسرائیل است. لطفا کنار بروید تا به شما نخورد. ما تذکر خودمان را دادیم، اگر خورد حق تان است. پس فردا نگویید نگفتید. ما گفتیم. ما بارها گفته ایم. باز هم می گوییم: غلط کردید بیشمارید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط دکتر عمفی  |